
شاید بپرسید که چرا برای شروع سراغ فیلم ضعیفی همچون رمبو ۴ رفتم؟ باید بگویم که تماشای تلاش مذبوحانه ی سیلوستر استالونه (که در کنار آرنولد شوارت زنگر یکی از ابر ستاره های دهه ی هشتاد ونیمه ی اول دهه ی نود هالیوود محسوب میشود) برای احیای قهرمانهایی که با آنها به اوج رسید (یعنی راکی و رمبو) برایم بسیار تاسف انگیز و شاید بهتر است بگویم ترحم انگیز است. استالونه با این کار تیری در تاریکی رها کرد تا شاید به هدف بخورد و قهرمانهایش دوباره برگردند ولی نتیجه برعکس شد واسطوره هایش به سوی نابودی کامل پیش رفتند. خصوصا رمبو! به نظر میرسد هدف استالونه از ساختن این فیلم صرفا این بوده که نشان دهد که رمبو در اتمام ماجراجویی هایش به مزرعه ی خانوادگی خود بر میگردد. سرتاسر رمبو۴ پر است از خشونت از نوع اسلشر! خونریزی٬ مرگهای فجیع و تجاوز!! در این میان برای هرچه حماسی کردن کشتار ها از جلوه های ویژه ی کامپیوتری نیز استفاده شده است! (تا جایی که رمبو فرمانده ی منحرف الاخلاق! شورشی ها را با سفره کردن شکمش به وسیله ی خنجر معروفش از بین میبرد) استالونه دیگر آن استالونه ی قبل نیست و چشمهایش فروغ جنگنده گی خود را از دست داده و به جایش گرد پیری بر اندام او نشسته است. هیچکدام از رمبو های قبلی به یکدیگر وابسته نبودند ولی این یکی نه تنها به برادران بزرگترش وابسته است بلکه این وابستگی را با نشان دادن صحنه هایی از فیلمهای قبلی کامل میکند. رمبو همیشه یک سرباز تنها بود که یک تنه با ارتشی مجهز میجنگید و سلاحش در این میان فقط و فقط هوشش بود و این، یعنی برتری او نسبت به دیگران، نیازی به توجیه نداشت٬ ولی در اینجا گروهی را همراه او میفرستند که در لحظاتی با کودن جا زدن خود! شجاعت و برتری رمبو را به رخ بکشند. همچنین بیننده حس میکند رمبو در این فیلم فقط برای انتقام گیری سربازان شورشی را میکشد. سربازانی که برای اینکه حس ترحم بیننده را برنیانگیزند٬ به جای انسان حیوان جا زده میشوند! بیست دقیقه ی آخر فیلم هم که انگار برای انسانهای سادیسمی طراحی شده است! رمبو را در حالی فرض کنید که پشت تیرباری نشسته که حکم چرخ گوشت را دارد (باور کنید این بهترین توصیف است!) و سربازان شورشی را هدف میگرد که مثل گله ی احشام در حال فرارند! و با نهایت تاسف اعلام میکنم این یکی از غم انگیزترین پایان ها برای یک اسطوره است. اسطوره ای که دوستش داشتیم: جان رمبو

جان رمبو کهنه سرباز جنگ ویتنام که دیگر به سن کهولت رسیده است، در میان جنگل های تایلند به وسیله ی شکار مارهای سمی امرار معاش میکند. ولی در اطراف او وضعیت اصلا مطلوب نیست.
عده ای شورشی روستاهای اطراف را قتل عام میکنند و اهالی را کشته و یا به اسیری میبرند. در این میان گروهی برای کمک به روستاییان به منطقه اعزام میشوند و از رمبو که هنوز درگیر کابوس هایی است که خاطرات او را در ویتنام و افغانستان برایش زنده میکنند٬ میخواهند که به عنوان راهنما آنها را به روستای مورد نظر برساند که او به خاطر حرفهای دختری که عضو گروه است قبول میکند ولی گروه امداد کشته میشوند و دخترک نیز اسیر میشود٬ اینجاست که جان رمبو برای نجات دخترک همراه گروه پشتیبان که برای سرکوب شورشیان اعزام شده اند میرود.
ولی در این میان...